چرا شو نمی دونم،اما تقریبا همه غروبا برام همین جوریه،نم نم بارونی هم که داره میزنه رو هم الان بهش اضافه کنی میشه (غروب دلگیر بارونی جمعه).
دلگیره اما قشنگه. هوا تازه میشه با بارون، دلم میخواد برم تو خیابون و ریه هامو پرکنم از این هوای سردو پاک،شاید پایین بیاره تب بی قرار دلمو.
امروزم دفترم، تقریبا همیشه دفترم، بعضی وقتا حس میکنم دفترم سه تا دیوار داره چهارمیش منم، اگه نباشم سقف میاد پایین.
یه چای سبز دم کردم،از پنجره خیابون خیسو دید میزنم ،خبری نیست، تک و توکی ماشین یا آدم با عجله رد میشن، راستی عجله برای چی. کجا میرن مردم،چی اینقد مهمه ....
عهد کردم با خودم که قضاوت نکنم کسیو الا خودم.
دیروز روز قشنگی بود اومد داشت برام.یعنی بیشتر وقتایی که سر صبح دشت میکنم از حاج خانوم والده .همونی که بهش میگی بدری.
داشتم حالشو می بردم که یکی زاب گند زد به این حس قشنگم.کم پیش میاد که با خودم بگم چه روز باحالی. دیروز میتونست باشه ، واقعا میتونست باحال باشه، از اون روزایی که آدم شبش راحت بخوابه و بگه چه روز خوبی بود امروز، ایشالا فردا هم همین جوریا باشه. نشد.
گند زد به حالم حرومزاده. از دماغم که چه عرض کنم از تمام خروجی هام زد بیرون اون حال قشنگ نصف نیمه.
وسط داستان رسیدم به فلسفه خلقت.اینکه هدف از خلقت بعضی ها گند زدن به اعصاب و حال خوش بقیس. فک کن یکی ماشین داره ،هر روز با ماشین یه مسیری رو در طول سال میره و میاد خوب و سر وقت و راحت.
حالا یه روزم ماشین پنچر شه غمش نیست. شده دیگه سوزش آنچنانی نداره.
اما یه بابای دیگه پیادس هر روز صبح باس زود بلند شه بره سر خیابون و تاکسی بگیره برا رسیدن به مقصدی که تاکسی خورش ملس نیست .عمدتا دیر میرسه این اتفاق تو کل سال تکرار میشه.
حالا یه روز صبح یه تاکسی سر وقت خیلی میزون جلو پاش ترمز میزنه ، سوار میشه تازه داره ذوق میکنه که امروز به موقع میرسه به مقصدو اینکه چه روز خوبیه امروز. که یهو وسط راه ماشین میره رو یه میخ و پنجر میشه.
خوب هدف از آفرینش بعضی آدما ایفای نقش میخ تو کائناته.
حالا ترکیب کنیم بارون غروب دلگیر جمعه رو با میخ کائنات و اون رو با سن خر حضرت نوح جمع کنیم و در عدد پی تقسیم کنیم .
نتیجه: چایی تو بخور و در حالی که خیابونو دید میزنی یه سیگاربکش ، یه لبخند جراحی کن رو صورتت بعدش برو تو خیابون اون هوایی رو که به ریه هات قول دادی بده بهشون.
شبت خوش ماستانگ
برچسب:
نویسنده: نرگس توکلی